پاسدار حسینی (طلوعی)

این یادداشت که از متن خاطرات روانشاد جناب «رمضانعلی عمویی» یکی از مسجونین بهائی بعد از انقلاب در سال ۱۳۶۲ش تا ۱۳۶۷ ش می باشد به همراه تصویری از پاسدار طلوعی منتشر می شود . به گفته شاهدان بهائی اکثر بهائیان طهران به دست ایشان به شهادت رسیده اند . این اعمال از سال ۱۳۶۲ تا سال ۱۳۶۴ به دست ایشان صورت می گرفت و گفته می شود که ایشان در دهه شصت خود عامل بازداشت احبا و انتقال آنها به اوین و سپس آزار و شکنجه و سپس اعدام آن عزیزان بوده است تصویر ایشان که در زیر می بینید تکه ای از جراید مطبوعات کشور در آنها سالها بوده است .

؛ قریب به پنج سال بعداز انقلاب بود که یکی ازجوانان این ناحیه که رعایت حکمت نمینمود ؛ بنحوی گرفتار گردید . و بعد ازشناسائی مورد آزار و اذیت قرارگرفت . واز اوخواستند که نفوس خدوم ناحیه را معرفی نماید . که از طریقی باینجانب خبر رسید که من ازطرف ایشان معرفی شده ام . دوستان به بنده پیشنهاد نمودند که مدتی مخفی باشم . ولی چون مدت اختفاء معلوم نبود وازطرفی هم احتمال خطراتی برای عائله ام میرفت ؛ مصلحت ندیدم . براین اساس چندین گروه ضربت در ساعی معین در شب ۶۲/۱۱/۲۴ بمنازلی که از قبل شناسائی شده بود هجوم نمودند . درحکم بازداشت نام جوان مورد بحث معرف اینجانب ذکر گردیده بود . ضمن بازرسی منزل که قریب سه ساعت بطول انجامید وجمع آوری کتب وآثارامری اینجانب را نیز با خود بردند . در مسیر حرکت متوجه شدم که بطرف کمیته مرکزی میرویم . بمحض پیاده شدن( > ص۲ ) ؛ از اتوبوس ؛ چشمهایم را بستند و داخل ساختمان کمیته شدم. در آنجا از صدای دوستان دیگر متوجه شدم که تنها نیستم و بقیه دوستان ناحیه هم گرفتار شده اند.متجاوز از یکهفته در آن مکان پراز رعب و وحشت با شکنجه های روحی در اطاقکهای چوبی ومحقر بطور مجرد زندانی شدیم . ومحاکمات اولیه انجام گرفت که شخصی که بازجوی اینجانب بود ؛ یکی دو روز اول خیلی خشونت بخرج میداد وتهدید میکرد . ولی روزهای بعد تغییر روش داده و اجازه داد بدون چشم بند رو در  رو و دوستانه سئوال و جواب کنیم . وچون باصداقت تمام بسئوالاتش جواب میدادم ؛ از من پرسید نمیترسی که مسائل را اینطور بیان میکنی ؛ ( ؟ )  جواب دادم خیر . چه که من ازمرگ نمیترسم و ایمان و اطمینان دارم که این عالم خاکی بغیراز مصائب وسختی چیز دیگری نیست . و تا روح انسان در این کالبد جسمانی اسیر است ؛ گرفتارمشکلات است . آنروزی که آن وجود باطنی انسان ازاین کالبد فراغت حاصل نماید و از این جهان محدود خاکی رهائی یابد ؛ وارد عالم مجرد و بقاء ابدی میشود . بعدها متوجه شدم که ایشان با حسن نظر پرونده بنده را تنظیم نموده بود .
بعداز کمیته مرکزی جمع اسرا را که حدود  ۱۳ نفربودیم ؛ بزندان اوین منتقل کردند . دو شبانه روز درشرایط خیلی سخت با چشمان بسته در آن مکان بودیم که ۲۴ ساعت آن در راهرو دادسرا سپری شد . و یک شب دیگر آن که ما را به زندان آسایشگاه میبردند ؛ با وضع وشرایطی که دستهای همدیگر را گرفته بودیم در آنشب سرد و تاریک که برف روی زمین بود با چشمان بسته در آن مکان تپه ها و دره ها حرکت میدادند . که تصور میرفت ما را بقربانگاه میبرند ؛ ولی بعد متوجه شدیم که به سلولهای انفرادی آسایشگاه منتقل شده ایم . صبح زود بدون صبحانه با حالت وحشیانه ای ما را باز ردیف کردند و باوحشت و اضطراب از آسایشگاه بیرون بردند و زندان رجائی شهرکه در کرج واقع است در سلولهای انفرادی منتقل نمودند . حدود متجاوز از بیست روز خانواده از محل بازداشت و حال ما بی اطلاع بودند .وبعداز یکماه بالاخره توانستند لباس و پتو و مقداری پول برای هریک از مسجونین بدهند که آنهم با آن شرایط خاصی که داشتیم امکان خریدی نبود . و تنها اطلاعی که خانواده میتوانستند از حال ما داشتن باشند  ؛  امضائی بود که زیر هر ورقه رسید پول و لباس میکردیم . قریب چهارماهی که در آن مکان سپری شد ؛ هیچگونه ارتباطی با خارج از زندان نداشتیم و بطور کلی ممنوع الملاقات بودیم . و فقط هفته ای یکبار از سلول با چشمان بسته بمدت یک ربع در همان ساختمان مارا به حمام میبردند .وهر۲۴ ساعتی سه بار در نیمه باز میشد ومختصر غذائی میدادند . دوسه بارهم با چشم بسته بردند باداره زندان برای انگشت نگاری وتشکیل پرونده . گاه که موقع دادن غذا سعی میکردیم با مسئول مربوطه سلام وعلیکی بنمائیم با اعراض شدید بعضی از آنها مواجه میشدیم که میگفتند شما اعدامی هستید و حق هیچگونه صحبتی ندارید .
. دو روز بعد محاکمات من در اوین شروع گردید . و محل سجنم در یک سلول انفرادی در قسمت آسایشگاه بود . اکثر روزها من را به شعبه ۸  میبردند و بازجواز من بازجوئی را شروع کرد . اول مسئله ایکه عنوان نمود گفت ؛ بازجوی کمیته را خوب اغفال کرده بودی که همانجا دو مسئله برایم روشن شد. یکی اینکه بازجوی کمیته پرونده ام را سبک تنظیم نموده و دیگر اینکه دوستان دیگر در محاکماتشان مسائل دیگری را در مورد من اظهار نموده اند . وپی بردم که بفکر تهیه پرونده سنگینی برایم هستند .مختصر اینکه محاکماتم حدود یکماه ونیم بطول انجامید . که اکثر روزها من را بشعبه احضار میکردند که بعضی روزها بازجوئی میکردند و بعضی روزها هم همینطور با چشم بسته درحال انتظار در گوشه ای تا آخروقت نشسته بودم . وبعضی از مأمورین و مسئولین که از کنارمان عبور میکردند ؛ با مشت و لگد از ما پذیرائی مینمودند . بیشتر سئوالات طوری بود که میخواستند افرادی را بنده معرفی نمایم که آنهم برایم کاری بس مشکل بود ونمیتوانستم خود را باین کار راضی نمایم . نحوه فعالیت وتشکیلات امری را که سئوال میکردند ؛ برایشان تشریح نمودم . با این تفاوت که در رژیم شاه که پیش از انقلاب حکومت نظامی اعلان شد . چون بهائیان مطیع حکومت هستند تشکیلات بشکل سابق تشکیل نمیشد وافراد بطور انفرادی و کدخدامنشی بامور جامعه ( ص ۵  ) ؛ محل خود رسیدگی میکردند . باین جهت این مسائل موافق میلشان نبود و منظور نظرشان را تأمین نمیکرد . واز فرمهای سئوالیه دیگری که داشتند؛ استفاده میکردند تا ( آ ) نجائیکه کار را به جاسوسی میکشاندند . در این یکماه و نیم محاکمات چهاربار تعزیر شدم . بدرجه ایکه پاهایم آنچنان متورم گردید بود که برای ترساندن و بحرف آوردن افراد دیگر ؛ بنده را صدا میکردند و پاهایم را باو نشان میدادند و آنها را تهدید میکردند . که اگر بسئوالات جواب ندهند ؛ این چنین خواهند شد و گاه خودشان هم با چکمه بپاهایم لگد میزدند   .
در روزهای آخر محاکماتم آنقدر خسته و اعصابم ناتوان شده بود که هرآن آرزو میکردم که اعدامم نموده و راحت نمایند . صبحها مأمور صبحانه یک لیوان چای بیک نحو مخصوصی بهر سلولی میداد . نصف آنرا برای بعداز ظهر نگهمیداشتم که وقتی خسته و ناتوان با دهان تلخ و خشک از بازجوئی برمیگشتم ؛ از آن استفاده نمایم . اکثر روزها مآمورین آنرا دور ریخته بودند و با آن حال تشنج و اضطراب میخوابیدم و پاهایم را در بلندی قرار میدادم که قدری تسکین یابند . گاه از شدت آلام و دردهای گوناگون تا صبح در سلولم قدم میزدم و ضربان قلبم آنقدر تند میشد که شمارش آن مشکل بود . مأمورین محافظ گاه از پنجره سلول با حالت تأثر و تأسف بمن نظاره میکردند و با دادن یکی دو قرص محبت خودشان را ابراز میداشتند . یکی از تعزیراتم که بسیار شدید بود و علت آنهم این شد که بجهت خستگی و فرسودگی زیادی که در محاکماتم داشتم ؛  نمیدانم چه حالتی بمن دست داد که گوئی متکلم شخص دیگریست. بی اختیار بحالت اعتراض مطالبی باین مضمون اظهار داشتم که بچه علت هر  روز من را احضار میکنید( ؟ ) واین سئوالات تکرار را مینمائید ( ؟ ) . شما در مقابل بهائیها هیچ کاری نمیتوانید بکنید . نهایتش اینست که عده ای را میکشید و عده ای را هم تعزیر میکنید ؛ و در زندانها نگه میدارید . در مقابل این اعمال ظالمانه نابود حواهید شد و بهائیها هم در مقابل تحمل این مصائب و مطلومیتها پیشرفت بیشتری خواهند نمود . با یک حالت عصبانیت و با عجله از پشت میزش بلند شد و رفت یک مرد قوی هیکل را آورد و من را باطاق تعزیر بردند . در اطاق را بستند و روی تخت خواباندند و دست و پایم را بستند . و یک پتو کهنه و کثیف هم جلو دهانم گذاشتند . در یک گوشه اطاق تعزیر هم تعدادی وسائل موسیقی گوناگون که از منازل اشخاص آورده بودند و رویهم ریخته بود . ضمن اینکه آن شخص قوی هیکل من را شلاق میزد ؛ یکی از مآمورین هم به سیمهای آن دستگاه موسیقی چنان مینواخت که صدای فریاد من به بیرون نرود . بعد بشکل نیمه جان از تخت بلندم کردند( > ص ۶ ) ؛ و گفتند ؛ باید پانصد مرتبه با شماره معکوس بشماری و درجا محکم پا بزمین بکوبی . 


یکی دیگر از شکنجه های روحی این بود که قالیچه های یا بهی الابهی وشمائل های مبارک را که از منازل آورده بودند ؛ بر روی صندلیها و جلوی در ورودی اطاقها انداخته بودند ودر وقت نشستن ؛ ما را وادار مینمودند که بر روی آن صندلیها بنشینیم . و دیگر اینکه شمائل های مبارک را روی درب توالتها و دستشوئی ها نصب کرده بودند . دیگر فحش و الفاظ رکیکی بود که در شعبه حین بازجوئی ورد زبانشان بود . و یکی از آنها را که کرارا بطور تمسخر تکرار میکردند اینکه بهاءالله یک حرف صحیح در مورد بهائیها گفته وآنها را اغنام الله خطاب کرده . بالاخره یکبار مجبور شدم بآنها گفتم وقتی علی شیر خدا هست ؛ ما هم گوسفندان خدا هستیم . اینها مسائل تشبیهی است وبآن شکلی که شما برداشت مینمائید نیست. ) > ص    ۷ )

*

بعد ازسه چهار روز که با آن حال پروبال گذشت ؛ جمع باقیمانده را هم با اثاثه احضار نمودند . که تصور کردیم ما را هم متعاقب دوستان بقربانگاه میبرد . مختصر اثاثه شخصی را برداتی . و بقیه وسائل و خوراکیها را که مقدار قابل ملاحظه ای از جمعمان باقی مانده بود ؛ برجای گذشتیم و بجانب قضا حرکت کردیم . بعداز دو سه ساعت اضطراب وسرگردانی ما را از قسمت زندان آموزشگاه به آسایشگاه که اکثرا سلولهای انفرادی بودند بردند ؛ ودریک اطاقی که حمام و توالت هم در آن بود محبوس نمودند .وتمام امکانات رفاهی که داشتیم از قبیل ملاقات با خانواده و ارسال نامه و دریافت پول و هواخوری را قطع نمودند . وفقط روزی سه بار درباز میشد و جیره غذائی ما را میدادند . حدود چهل روزبدین منوال گذشت ؛ که ما را بیک سلول بسیارمحقری که بشکل مثلث بود ؛ با یک شرایط بسیار سختی که حتی برای خوابیدن جا نبود وتوالت آنهم چیزی شبیه یک سطل که با یک تکه پارچه یک متری که حائل باصره میگردید . و در وسط آن مکان محقر قرار داشت ؛ منتقل نمودند . و هفته ای یکبار فقط هرکدام ما را بنوبت برای ۱۵ دقیقه باچشم بسته که بعضی مواقع با مشت و لگد همراه بود به حمام میبردند . پس از چند روز سرهنگ وحدت را هم که بانفرادی برده بودند ؛ به جمع ما پیوست . وبعداز چندروز دیگر آقای مهندس شریف را هم با یک حال مضطرب بگروه ما تحویل دادند ؛ که برمشکلات ومضیقه ما مضاعف گشت .

*

ایام رضوان سال۶۴ رامیگذراندیم ؛ که سه نفر از جمع هفت نفری باقیمانده را که بنده هم جزو آنان بودم ؛ با اثاثه احضار وبعداز چند ساعت نگرانی و سرگردانی ؛ با چهار نفر دیگر از دوستان که در زندانهای انفرادی بودند ؛ به زندان عمومی بنام بند ۳۲۵ دکه حدود ۲۰۰ الی ۲۵۰ نفر زندانی بودند ؛تحویل دادند . که حدود ۶۰  الی ۷۰  نفر از آنها از احباء بودند که در دو اطاق سکونت داشتند ؛ واکثرا احکامشان صادر و بحبس های کوتاه مدت محکوم شده بودند .
در ضمن این گفتگوها ؛ ضرب وشتم ها برقرار بود . گرچه باطاق تعزیرکشانده نشدم ؛ ولی صدمات بحدی بود که منجر به پاره شدن پرده گوش چپم گردید . وباعث عفونت شد که کارم به بیمارستان کشیده شد ؛ و دکتر زندان هم بخاطر خوشایند پاسدارهای محافظ گفت ؛ پرده گوشت از قبل پاره بوده است . سی چهل روز بعد از انتقالمان چهار نفر دوستان باقیماند (ه) مسجون در آسایشگاه هم بجمع ما پیوستند وطومار وتاریخچه آن اطاق وبرنامه های کذائی آن علی الظاهر پیچیده گردید.

*
دوسه روزی از ورودمان باین محل نگذشته بود ؛ که ازشعبه بنده را خواستند ومعلوم که تجدید محاکماتم مطرح است . بنده را باچشم بسته بااطاقی دوره افتاده بردند . اول حرفی که بازجو عنوان تمود اینکه ؛ چرا تابحال حکم ترا صادر نکرده اند (؟) ؛ اظهار بی اطلاعی نمودم . گفت ؛ برای اینکه درمحاکمات قبلی حقایق را نگفته ای . بنده در جواب گفتم ؛ چرا دروغ گفته باشم (؟) ؛ وقتیکه از مرگ واعدام ترسی ندارم ؛ شما هم که تقاضای اعدام برایم نموده اید . اوراق سئوالیه ای داد که پر نمایم .در حینیکه پاسخ را مینوشتم ؛ چون جوابها مثل قبل ومطابق میلشان نبود ؛ ضرب وشتم شروع گردید .سه چهارروز این برنامه ادامه داشت و آقای طلوعی هم چند بار باطاق آمد و ببازجو گفت که بعدا مرا باطاق او هم ببرد که موقعیتی برای این کار پیش نیامد . در این محاکمات بغض وعناد بازجو ؛ بمراتب بیشتر از قبل بود . گاه میگفت ؛ که ما ریشه شما بهائیها را از بن خواهیم کند وشماها را بطور عمودی باینجا میآوریم ؛ و افقی از اوین خارج میکنیم . و آنقدر این جملات را تکرار میکرد که بالاخره در جوابش گفتم ؛ اگر خدا بخواهد . چه که در قرآن میفرماید ؛ یدالله فوق ایدیهم ؛ و همه کارها در دست اوست .گفتم ؛ اصولا شما چرا اینهمه زحمات فوق العاده ما را تعقیب میکنید (؟) ؛ اگر میخواهید هرفرد و یاجمع بهائی را دستگیر نمائید ؛ ازطریق رسانه های عمومی که در اختیارتان هست ؛ اعلان کنید ؛ مطمئن باشید که بهائیها مطیع حکومتند و خود را بطور حتم معرفی خواهند کرد .

*

ایام رضوان۶۵ فرارسید . درهریک ازدو اطاق و سائل پذیرائی عید را فراهم نمودیم . و برسم دیدو بازدید عید در نهایت بشاشت وسرور با صدای بلند تکبیرگویان باطاق یکدیگر رفتیم . که چون پنجره اطاق بطرف خارج از زندان بود ؛ همهمه وازدحام ما سبب گردید که مسئولین زندان سرزده باطاقهای ما وارد شدند واین بساط شادی و سرور را مشاهده نمودند . سه چهار روزی طول نکشید که تضییقاتی فراهم آوردند و جمع دو اطاق را به یک اطاق منتقل نمودند .
درچنین موقعیکه براثر وحدت واتحادی که در جامعه پیروان اسم اعظم وجود داشت ؛ و بارشاد وراهنمائی معهد اعلی اقدامات وسیع وگسترده ای بجهت احقاق حقوق احبای مظلوم وممتحن و ستمدیده ایران  ( > ص۲۴ ) ؛ بعمل آمد ؛ واز طرفی حکومت جدید ایران هم ضوابطی بخود میگرفت و کم وبیش خود را مقید بقبول اصول ومقررات مجامع بین الملل مینمود . زمزمه هائی راجع به تضعیف گروه ضد بهائی که مرکزشان در زندان اوین مستقر بود ورهبران ومهره های اصلی آنان طلوعی و مصباح و شیخ رهنما بودند ؛ بگوش میرسید . که نامبردگان هریک بنحوی بسزای اعمال ظالمانه وننگین خود رسیدند .
طلوعی که با تلبیس وحیل اورا بجبهه گسیل نمودند و در همانجا معدوم گردید . مصباح را هم که بجهت سوء استفاده در اموال احباء دستگیر ؛ ودر حضور عده ای از احباء آنقدراو را ضرب وشتم نموده بودند که احباء مداخله وممانعت نمودن بودند . و او در زندان مجاور ما محبوس شده بود وهم زندانیهایش همیشه او را از اعمال ظالمانه ای که نسبت به بهائیها روا داشته است سرزنش مینمودند ؛ و در حال شرمساری وندامت بسر میبرد . شیخ رهنما هم که بیشترفعالیتش درکرج واطراف آن بود ؛ بنحوی ازکار منفصل وگوشه عزلت اختیار نمود . شخص دیگری هم بنام کشمیری که در اداره پست یزد بشغل ساده نامه رسانی وآبدارچی مشغول بود ؛ از هرج و مرجی که درمملکت بوجود آمده بود ؛ سوء استفاده نمود وبا نفوسی ازسنخ خود همداستان گردید وعنوانی برای خود بدست آورده بود . وسبب آنهمه فتنه وظلم برجان ومال احباء گردید . وبعلت سوء استفاده در چپاول و مخفی نمودن اموال گرانبهای احباء بعدها بدام افتاد واو را هم در همان زندانی که مصباح محبوس بود ؛ در حالی مشاهده مینمودیم که قابل ترحم وشفقت ما قرار میگرفت ؛ باین معنی که باوجودیکه در سن حدود چهل یا پنجاه سال بود ؛ فلج گردیده بود . در وقت ملاقات با خانواده اش ؛ او را بکمک افراد ویا برانکاربسالن ملاقات میبردند . وخانواده اش از احباء کرارا تقاضای عفو وبخشش مینمودند .
درچنین وضعی گمان میرفت که بکلی طومار ظلم وستم اعداء که این جمع بیگناه را احاطه نموده بود پیچیده شده باشد ؛ که باز ضرورت سقایت شجره امرالله بمیان آمد و نفس نفیسی بنام جناب سرهنگ سرالله وحدت بخیل شهیدان پیوست ایشان که دربدو دستگیری در گروه ما بود ؛ بعداز  ۶ ماه در اطاق اعدام بهم پیوستیم . این شخص بزرگوار گاه اظهار دلتنگی و نگرانی نسبت به دو دختر خود که درخارج بودند مینمود . که بعداز چندماه مؤانست احساس میشد که حالت عشق و جذبه ای بشهادت در ایشان بوجود آمده است ؛ تا بدین درجه که روزی این جمله را برزبان آورد که میترسم شهادت واقع نشود و آزاده شده و پشیمان گردم . در محاکماتش با همان (>ص۲۵) ؛ روحیه نظامی با شهامت وشجاعانه بود وطلوعی با او رفتار بخصوصی داشت . گاه مشاهده میشد که چون دو دوست باهم صحبت میکردند ومیوه میخوردند ؛ ولحظه ای دیگر او را باطاق تعزیر میبرد . در خاطرم هست که باتفاق سه نفرازدوستان که حال درعالم بقا مستریح هستند ؛ روزی در اطاق طلوعی صحبت میداشتیم .صحبتی بمیان آمد که بغتتا جناب سرهنگ رو بطلوعی نمود وگفت؛من الآن فقط مالک یک بشقاب وقاشق ولیوان ساده ودو پتوی مستعمل که آنهم متعلق بزندان است ؛ میباشم . وتعلقی بهیچ چیز ندارم ؛ ودر لحظات آخر باو پیشنهاد توبه وتبری نموده بودند که ایشان با شجاعت ومتانت فرموده بود ؛بهاءالله حق ومن جانب الله است وموعود جمیع کتب الهیه است ؛ و به ندای حق لبیک گفت واین زندگی موهوم را صرف حضرت مقصود نمود .
چند روز از این مصیبت نگذشته بود که جمیع احباء را با اثاثه بخارج از بند ۳۲۵ طلبیدند . وبعداز چند ساعت سرگردانی متوجه شدیم که مورد غضب شدید واقع گردیده ایم ؛ وبدو اطاق دربسته در زیر زمین آموزشگاه تبعیدمان نموده اند . که تقریبا مشابه اطاق اعدام بود . مضافا براینکه با تعداد بیشتری واطاقهای کوچکتری بحدی که بهرکس در وقت عادی حدود ۵۰ سانت وگاهی هم کمتر جا میرسید . وشبانه روز چهارباردر باز میشد و هربار حداکثر۲۰دقیقه الی نیم ساعت گروهمان اجازه داشتیم از دستشوئی و حمام استفاده نمائیم ؛ و شستن ظروف والبسه را انجام دهیم . و حدود یکساعت هم برای هواخوری میبردند . بازبمدد تائیدات الهی توانستیم خود را با چنین موقعیت و امکانات محدودی سازش دهیم ؛ و همگی بیاد حضرت دوست دلخوش ومسرور بودیم وشاهد و ناظر این بیان حق گردیم که میفرماید : « بلائی عنایتی ؛ ظاهره نار ونقمة وباطنه نور و رحمة » . براستی که عوالم الهی دارای چه عظمت و جلالی است ؛ که بیان وقلم از وصف آن 
عاجز . گاه ضرورت و اجبار ایجاب مینمود که در بین ساعات مقرره بدستشوئی برویم هرقدر زنگ میزدیم؛ نگهبان سابق اعتنائی نمیکرد . یکی از روزها ؛ بدون اجازه و بی چشم بند ازاطاق بیرون آمدم ؛ که پاسدار مربوطه اعتراض نمود ؛ بالاخره او را متقاعد نمودم . جوان خوب ومتینی بود وکم کم با هم دوست شدیم . وهفته ای یکبار که نوبت پاسداری او بود ؛ از اطاق بیرون میآمدم و در گوشه ای با هم صحبت میکردیم . و صحبتهای جدیمان از اینجا ( > ص۲۶ ) ؛ شروع شد که میپرسید ؛ شماها اصولا چه میگوئید (؟) ؛ باو گفتم ؛ میگوئیم قائم آل محمد ظاهر شده است . چند لحظه ای فکر کرد وگفت ؛ اگر دروغ باشد ؛ آنوقت چه (؟) ؛ باو گفتم ؛ که در این چندین هزارسال هرظهوری که ظاهر شده ؛ اول با مخالفت واعتراض مردم مواجه گردیده ؛ و بعد حقانیت آن ثابت شده . و این دیانت هم که الآن متجاوز از۱۴۰سال از شروع آن میگذرد ؛ با انهمه مخالفتها موفق شده و پایه و اساس خود را در همه عالم مستقرنموده است . باز لحظاتی بفکر فرو رفت وگفت ؛ راستی اگر آن قائم اصلی بیاید ؛ چه خواهید کرد . (؟) ؛ گفتم فعلا کسی که را که ما قائم میدانیم ؛ آمده و کارش هم گرفته و روزبروز هم پیشرفت مینماید . باز هم مصر شد و گفت ؛ جدی میپرسم ؛ اگر واقعا آن قائم اصلی که مورد اعتقاد ماست آمد؛ چه میکنید . (؟) ؛ گفتم ؛ اگر چنین واقعه ای پیش آمد ؛ ما خدمتشان مشرف خواهیم شد وضمن عرض ارادت و اخلاص وبندگی ؛ بایشان میگوئیم ؛ که ما از کثرت علاقه بحضرتتان ؛ شخصی که بنام شما آمده بود ؛ پذیرفتیم . حال که خودتان تشریف آورده اید ؛ در خدمتتان هستیم ؛ هر طور دستور بفرمائید ؛ اطاعت خواهیم کرد . ولی مطمئن باشید که آن چیزهائی که در مورد ظهور حضرت قائم در اذهان مردم هست ؛ عاری از حقیقت و موهوم میباشد .

*
در این افکار وتخیلات بسر میبردیم که ناگاه در ایام صیام ۶۵ ؛ اراده الهیه باز براین تعلق گرفت که دونفر از جوانان حضرت یزدان ؛ جناب ابوالقاسم شایق که از بدو دستگیری با هم بودیم و سروش جباری ؛ در روز ملاقات با خانواده ؛ پس از مراجعت با کلیه اثاثیه احضار ؛ و بفیض شهادت که حقیقتا موهبت الهیست و شامل حال هرکسی نمیشود ؛ فائز گردیدند . ( > ص   ۲۹ ) 
ایام نوروز ۶۶ را درغم از دست دادن دوستان عزیز سپری نمودیم . لازم بذکر است که بعضی از افراد کروهکها هم با ما همدردی مینمودند . در اواخر فروردین ماه جمع ما را با کل اثاثیه احضار ؛ و در عمل متوجه شدیم که مارا به گوهردشت کرج منتقل ؛ و به جمع دوستانی که بعداز صدور احکامشان بمرور در این چند سال به کرج منتقل شده بودند ؛ پیوستیم . و با اجتماع واحدی که بوجود آمده بود ؛ این موهبت شامل گردید که از نگرانی وبی خبری همدیگر رهائی یافته واز مصاحبت ومجاورت یکدیگر مسرور باشیم  . در اواسط اردیبهشت ماه ۶۶ این بنده حقیر که متجاوز از سه سال سرگردان و در انتظار مقدرات خود بودم ؛ وهر بار که در زندان باز میشد تصور آن میرفت که قرعه شهادت بنامم افتاده ؛با جناب سهراب دوستدار دربعداز ظهری بدفتر زندان خواستند . و احکامی باین اتهام « بعلت عضویت در گروه محارب و جاسوسی بهائیت با یک درجه تخفیف و عفو ؛ بحبس ابد محکوم » ؛ صادر و ابلاغ نمودند. دراینجا بود که این تفکر در من بوجود آمد که یا لیاقت و قابلیت فیض شهادت را در راه حضرت محبوب نداشتم ؛ و یا اینکه حق برای این بنده ناتوان ؛ برنامه دیگری مقدر فرموده .
حال که ذکری از جناب دوستدار شد ؛ بجاست که از این مرد بزرگ چند کلمه ای بیان گردد . ایشان ضمن برخورداری از تحصیلات عالیه علوم و دانش جدید واشتغال و تدریس در آمریکا ؛ دارای عرفانی عمیق وتحملش در مصائب با وجودیکه در کبرسن بود ؛ و با آنهمه وسواس و کسالتی که داشت ؛ در خور تمجید است . و همیشه در نهایت رضا و تسلیم بود . بطوریکه در این چهارسالی که بنده افتخار مجالست و مصاحبت با ایشان را داشتم ؛ کوچکترین شکوه وشکایتی از ایشان شنیده نشد ؛ بلکه دوستان دیگر را به صبر و استقامت وسکون تشویق میفرمود .
در کرج ؛ اوضاع متنوعی برایمان بوجود میآوردند . گاه با گروهکهای دیگر هم بند مینمودند ؛ وچون متوجه محبوبیت ما در بین دیگران وعظمت امر میشدند ؛ ما را مجزا ؛ وبه محل دیگری منتقل مینمودند . که گاه با امکانات و رفاهیت فوق العاده روبرو میشدیم . باین شکل که سالنی بزرگ با حدود سی سلول تمیز که اکثرشان آفتابگیر بود ؛ وحمام گرم دراختیارمان قرار میگرفت که بیشتر بزندگی در هتل شباهت داشت . و در چنین گشایش وتسهیلاتی که نام آنرا یوم النعیم گذاشته بودیم و انتظار میرفت که دائمی است . وسائل و مواد غذائی فراوان تهیه میکردیم که بعداز چند ماه بغتتا مورد غضب شدید قرار میگرفتیم ؛ و یوم البئوس میشد . و چنان ما را در جاهای بسیار محدود ومحقر که از لحاظ ابعاد شاید یک دهم مکان قبلی هم کمتر بود ؛ با نبودن آفتاب و جریان هوا محبوس مینمودند . که بناچار مجبور میشدیم بخاطر ضیق جا اکثر آن لوازم وخوراکیها را ؛ (   >ص ۳۰ ) جا بگذاریم .
. فردای آنشب نزدیکیهای ظهر دستور دادند اثاثه را به حیاط زندان حمل نمائیم . و یک وانت و اتوبوس برای انتقال ما فراهم شد بود . در آن ( > ص ۳۷ ) هوای سرد که برف برزمین نشسته بود ؛ مشغول بارگیری اثاثه بودیم که یکی از مأمورین مبغض زندان با صدای بلند و در حالت حسرت اظهار داشت ؛ طلوعی کجائی که ببینی این بهائیهائی را که با آنهمه زحمت دستگیر و زندانی نموده بودی ؛ حال دارند دستجمعی آزادشان میکنند . ( ؟) 

*
درموقع مراجعه بدفتر زندان ؛ برای انجام مراحل اداری ؛ دو نفر از خانمهای بهائی را هم در آنجا ؛ زیارت نمودیم . این دفتر که حال محل استخلاص و آزادیمان شده بود ؛ یادآوار خاطرات تلخ شهادت آنهمه عزیزان بود که چند سال قبل پس از ماهها شکنجه و آزار ؛ حکم اعدامشان در همین اطاق که درآن زمان بنام شعبه ۸ نامیده میشد ؛ صادر گردید . و آزادیمان ازاین دفتر آنهم با اینهمه عزت و احترام برای هرشاهد منصفی نشانه ای ازعظمت امر وتأثیرات استقامت در مقابل شداید و بلایا بود . بعد از طی مراحل اداری ؛ بعداز پنج سال ؛ بدون چشم بند در فضای آزاد باغهای اوین ؛ با یک مأمور که راهنمایمان بود ؛ با حالت شعف و سرور فوق العاده ؛ بطرف در خروجی زندان حرکت مینمودیم . مأمور مربوطه که با یکی از دوستان درچند قدمی ما ؛ با هم هم صحبت شده بودند . بحثشان بالا گرفت و مأمور از فرط بغض وتعصب ؛ با صدی بلند بمقدسات امر توهین میکرد .

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s